![]() |
![]() |
|
| ๑۩۞۩๑ In the Name of Allah The Merciful Beneficent ๑۩۞۩๑ |
|
دو مرد کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آن ها ماهیگیری با تجربه بود اما دیگری ماهیگیری نمیدانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود، می انداخت تا ماهی ها تازه بماند اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب می کرد. ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد، بسیار متعجب بود. بنابر این پس از مدتی از او پرسید: " چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟ " مرد جواب داد : " آخر ماهی تابه من کوچک است " گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگ را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان کم است. ما به یک مرد که تمام نیازش یک تابه بزرگ بود می خندیم اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آن است که ایمانمان را افزایش دهیم. خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته تو نباشی به تو نمی دهد. این به آن معناست که باید با اعتماد به نفس کامل از آنچه که خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:59 توسط محمد رضا |
|
|
فعلا نیستم! چون امتحان دارم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:6 توسط محمد رضا |
|
|
این اولین پست اردیبهشت امسال هست ... تو این چند وقته خیلی چیزا فرق کرده ... مثل این میمونه که زاویه دیدم به زندگی عوض شده باشه ... یه سری چیزا که قبلا برام بی ارزش بودن الان مهم شدن ... یه سری چیزا هم که قبلا برام مهم بودن الان بی ارزش شدن ... یه گمشده هاییو پیدا کردم ... یه چیزاییو گم کردم ... که البته اونایی رو که گم کردم قطعا مستحق گم شدن بودن ...! آمار ها نشون میده که بازدید وبلاگ نسبت به گذشته کمی بیشتر شده ولی نظرات!!! شاید هیچکس مثل من وقت نظر دادن نداشته باشه یا شایدم مطالب اصلا ارزش نظر دادن را نداشته باشن .... ولی چیزی که الان مهمه اینه که من دیگه نه برای نظرات مطلب می نویسم نه برای دیگران برای خودم مینویسم و دیگه از اینکه کسی نظر نمیده اصلا ناراحت نمیشم همین که میدونم یه سری آدما هستن که مطالب رو می خونن خودش میتونه راضی کننده باشه ... الان نگاهم به سمته راسته پنل مدیریت وبلاگم افتاد » نظرات تایید نشده (147) آب هوای اینجا .... به شدت رو به گرم شدن چند روز پیش به 50 درجه رسیده بود و همینطور به گرم شدنش ادامه میده... دیگه کولر های آبی ایرانی که بهترین کولر های بازار اینجا هستن هم کم آوردن و دیگه نمی تونن گرمای سوزان اینجا رو جوابگو باشن ... فقط شانسی که آوردم اینه که خبری از رطوبت نیست ... در هر صورت من که عادت کردم دیگه ... دانشگاه به مدت یک هفته تعطیله باید این یه هفته رو درس خوند گفتنش راحته ولی انجام دادنش..... عادت بد: همه عادت کردن از بدی ها بگن در صورتی که نه خودشون را اصلاح می کنن نه در دیگران تاثیری می ذاره ... از فقط حرف زدن دیگه حالم بهم می خوره کیه که بیاد عمل کنه ... خودم دارم سعی میکنم اول عمل کنم بعد حرفشو بزنم ... الانم باید کامپیوتر را (restart) کنم تا آپدیت هاشو نصب کنه ... خودمم نیاز به یک (restart) دارم تا آپدیتامو نصب کنم و با برنامه های جدید دوباره شروع کنم ... تا امنیت سیستمم را بالا تر ببرم تا از نفوذ برنامه های مخرب جلوگیری کنم حالا چه کرم ها که با تکثیرشون باعث کندی سرعت می شن چه ویروس ها که کلا سیستم آدم رو نابود می کنن |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:50 توسط محمد رضا |
|
|
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:25 توسط محمد رضا |
|
|
قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:27 توسط محمد رضا |
|
|
امروز ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که بعد از آزمایشگاه شیمی با بچه ها نشسته بودیم تو کافیتریا دانشگاه و داشتیم یه کتاب میخوندیم از این کتابایی که سوالای هوش اینا پرسیده همش...
تا اینکه یه دفعه دیدیم کلی از بچه ها دارن می دوان وسط زمین فوتبال و طرف ما میان .... یه ذره که گذشت دیدیم جمعیت داره زیاد تر میشه و اونا هم تند تر میدون طرف در های خروجی .... پیشه خودمون گفتیم بازم حتما تظاهرات و انتخابات و از این حرفا..... 5 دقیقه نگذشته بود که صدای نارنجک دستی اومد .... منو میگی خوشحال از اینکه اینا هم حتما چهارشنبه سوریشونه امروز که با تاخیر گرقتن .... تو همین فکرا بودم که جیغ داد مردم بلند شد کم کم رفقای ما هم پاشدن که فرار کنن که لحظه برگشتیم طرف زمین فوتبال که دیدیم داره بارون سنگ و آجر میاد و یه سری هم چماق به دست و میله به دست و قمه به دست دارن میان یه سری هم دارن نارنجک پرت میکنن ..... با بچه ها زدیم بیرون دانشگاه ... یه ذره وایستادیم و دوباره رفتیم تو که دیدیم دارن دم در یکی یه میله به همه میدن ... خلاصه همون دمه در بودیم که دیدیم نیروهای نظامی از درو دیوار دارن میریزنو و با ماشین های زره پوش دانشگاه را محاصره کردن ما هم یکی یه میله گرفتیمو رفتیم تو... تازه رفتیم ببینیم که قضیه چیه تا اینکه یکی گفت نزدیک 300 نفر از دارفوریا ریختن تو دانشگاه و شورش کردن ... ما ها هم رفتیم قاطی داستان و تا میخوردن زدیم جوری میزدیم که..... نزدیک یک ساعت بعد از اون قضیه همه را بیرون کردیمو و تحویل پلیس دادیم بعدشم یه ذره دیگه موندیمو دیدیم خبری نیست رفتیم خونه ... منم که یه کلاسم پیچیده شد ;) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:19 توسط محمد رضا |
|
|
دوباره به این نقطه نگاه کنید. اینجاست. این خانه است. این ماییم. همه کسانی که عاشقشان هستید اینجا هستند٬ همه کسانی که میشناسید٬ همه کسانی که زمانی اسمشان را شنیده اید٬ تمام انسانهایی که یک زمانی وجود داشته اند تمام عمرشان اینجا زندگی کرده اند٬ مجموعه لذت ها و رنج هایمان٬ هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که از خودشان مطمئنند و به حرفهای خودشان ایمان دارند٬ همه شکارچی ها و جویندگان غذا٬ همه قهرمان ها و بزدل ها٬ همه ایجاد کنندگان و نابود کنندگان تمدن ها٬ همه شاه ها و همه رعیت ها٬ همه زوج های جوان عاشق٬ همه مادرها و پدرها٬ کودکان سرشار از امید٬ مخترعان و کاشفان٬ همه معلم های اخلاق٬ همه سیاستمداران فاسد٬ همه سوپر استار ها٬ همه رهبران مذهبی و ایدئولوژیکی٬ همه قدیسان و گناهکاران تاریخ نوع بشر اینجا زندگی کرده اند : در یک ذره غبار معلق در یک پرتو نور - کارل ساگان ۱۹۹۶ - ۱۹۳۴ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:45 توسط محمد رضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
لازم به توضیح نیست! (((©)))
|